|
خيلي جالبه خدا سوره هايي از قرآن رو که در مورد عذاب اليم آخرت و ظالمين و بدکارهاست با بسم الله الرحمن الرحيم شروع ميکنه، نه با بسم الله القاصم الجبار. کي گفته گناهکارها هيچ وقت با خداشون صحبت نمي کنن. گناهکار ها هم با خداشون صحبت ميکنن و اگه بشينن پاي صحبت با خداشون خيلي حرفها دارن که بزنن. مثل: خدايا هميشه اين حرفت که گفتي" اگر مدبرين (پشت کنندگان) مي دانستند چگونه اشتياقي به آنان دارم، از فرط شوق مي مدند" باعث ميشه بيام و باهات صحبت کنم. راستش منم مثه اون بچه کوچيک ها که وقتي مامانشون مي خواد بزنتشون (تازه اونم نه زدن واقعي! از همون زدن هايي که مي زنن رو دست خودشون اون وقت ما نه از درد بلکه از بلندي صدا گريه مي کنيم.) سفت مي چسبن و دامن مامان رو ميگيرن، مثله همون بچه هايي که دستاشون محکم دور پاهي ماماني حلقه مي کنن. گريه مي کنن و مي گن ببخشيد. ببخشيد. ببخشيد. منم از خشم و غضب خودت به خودت پناه اوردم. اومدم که دامنت رو سفت بگيرم و اونقدري بگم ببخشيد که ببخشي. اللهم اغفر لي الذنوب التي تهتک العصم اللهم اغفر لي الذنوب التي تنزل النقم. اللهم اغفر لي الذنوب التي تغير النعم اللهم اغفرلي الذنوب التي تحبس الدعا. اللهم اغفر لي الذنوب التي تنزل البلاء اللهم اغفر لي کل ذنب اذنبته و کل خطية اخطاتها. وقتي تو هواي پاييزي اون دم دماي صبح مي رم بيرون و نسيم ملايمي به صورتم ميخوره، حس مي کنم که داري دستت رو روي صورتم ميکشي و نوازشم مي کني. خداي من نکنه يه وقتي برسه که ديگه دستم رو نگيري. اليک يا رب مددت يدي، دستم رو بگير. اليک يا رب نصبت و جهي، رو تو ازم برنگردون. وقتي تو کوچه راه ميرم و برگهاي پاييزي زير پام خش خش مي کنن، دلم به نگاه قشنگت خوشه. چه جور باور کنم که نگاهتو توي اخرت از من بر ميداري و مي گي من ديگه با اين کاري ندارم. بـــبــــريــــنــش خدايا اگه تو که ارحم الراحميني هوامو نداشه باشي ديگه از کي توقع داشته باشم. خدايا بازهم مثله هميشه: لااجد لذنوبي غافرا و لا لقبائحي ساترا. تو توي دنيا روي گناهام پرده کشيدي و گناهام رو پوشوندي که يه وقت آبروم نره ولي من چي کار کردم؟ مي خوام بگم خدا اون دنيا که بيشتر به عفوت نياز دارم مبادا پرده رو کنار بزني. خدايا تو رو به بندگان شايستت قسم روز قيامت رو سيام نکن. همين که مي تونم باهات صحبت کنم يعني به من نظر کردي. مولوي ميگه: مردي بود که هميشه با خداي خودش راز و نياز مي کردو داد "الله، الله" سر ميداد. يک وقت شيطان بر او ظاهر شد و و او را وسوسه کرد و کاري کرد که اين مرد براي هميشه خاموش شد.به او گفت: اي مرد! اين همه که تو الله الله ميگويي و سحر ها با اين سوز و درد خدا را مي خواني آخر يک دفعه شد که لبيک بشنوي؟ تو اگر به در هر خانه اي رفته بودي و اين همه فرياد مي کريد، لااقل يک دفعه د رجواب تو لبيک مي گفتنداين مرد به نظرش آمد که اين حرف منطقي است و دهانش بسته شد و ديگر الله الله نگفت. در عالم رويا ديد که مريد به او مي گويد چرا مناجات خدا را ترک کرده اي؟ گفت: من ميبينم اين همه که دارم مناجات مي کنم و با اين همه درد و سوزي که دارم يک بار هم نشد در جواب، به من لبيک گفته شود. مرد درون حواب به او گفت: ولي من مامورم از طرف خدا جواب را به تو بگويم: آن الله تو لبيک ماست. ني که آن الله تو لبيک ماست آن نياز و سوز و دردت پيک ماست. منحرف نشم مي خواستم بگم که خسته نشيد از خدا رو صدا کردن. مي گن خدا دوست داره صداي بندش رو بشنوه که داره از معبودش تقاضا مي کنه و درد دل مي کنه. خدايا آخرش مي خوام بگم: فاقبل عذري . بسوزان هر طريقي مي پسندي که آتش از تو و خاکستر از من.
-----------------------------------------------
پ.ن.: علت این دیر آپ کردن چیزی نست جز عدم دسترسی به اینترنت. به بزرگی خود بر من ببخشایید. |